چاوشی، صیادکهنه کار و سلاخ چیره دست کلمات

شاعری به رقص با واژگان می ماند، روی طناب سُری که دو سویش پرتگاهی عمیق است، یکسو ساده انگاری و فقر کلمات و عبارات بدیع و سوی دیگر تهی دستان محتوا و درونمایه که به غلضت و ثلقت واژه های باستانی پناه می برند و ملغمه ای از کلمات سنگین و رنگین را در ترکیبی نا مفهوم به نام شعر به خورد مخاطب بی نوا میدهند بی آنکه فهم یا حسی را منتقل کنند.
در این میان محسن چاوشی بی هیچ ادعایی در شعر و شاعری دست به قلم برده ، نه سرخی غروب را به گونه ی شعرش می مالد و نه چون مدعیان شعر بارکشی وزن واژه ها را می کند، او چون صیادی کهنه کار به صید کلمات مَشغول است و چون سلاخی چیره دست پوست از تن آنها میدرد و با چیدنشان کنار هم و دمیدن باورش به عبارات، مفهومی بدیع و جدید خلق می کند و به جای حمالی کلمات ، بار آگاهی اش را روی تن ترانه میگذارد.
گاه این بار، دلتنگی یک عاشق است و در “کجایی” به ساده ترین شکل ممکن از دل به زبان جاری می شود و تا انتهای مرزهای سرزمین احساسات و عواطف را در می نوردد و گاه با شعری آیینی _ مذهبی چون اثر جدیدش به نام ” او” که از بُن عقاید و باورهایش ریشه میگیرد، رندانه سقلمه را به پهلوی سیاست پنهان و آشکار جامعه میکوبد.
و چون همیشه در این میان مدعیانی از دو سو، مدعی تر از صاحب اثر شعر را تفسیر به رای می کنند و یا به به و چه چه میکنند و یا توهین و تخریب میکنند، چه آنها که چاوشی را به سفارشی خوانی و سرایی متهم میکنند و چه بیشتر آنان که مطلوبشان را قدیس و علی زمانه می دانند و در عین حیرت ما شعر را در وصف مرادشان ، پیشکشی به او میدانند!!
و اما چاوشی!
چاوشی هیچ، چون همیشه در جایگاه شاهدی بی صدا بازی های کودکانه ی مدعیان را به تماشا می نشیند و لبخند میزند و در اندیشه ظرفی نو برای حرفی نو …